درباره نویسنده
مجید معارف وند
شاعر، منتقد شعر، داور جشنواره های ادبی، گاهی مترجم شرکت در جشنواره شعر استانبول ترکیه سال 2001 چاپ 3 شعر در گلچین ادبی امریکا 2003 برگزیده فستیوال شعر ادمونتون کانادا در سالهای 2008، 2009 و 2010
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مجید معارف وند
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بلاتکلیف
  • جمله
  • شبیه صاعقه
  • خیابان کش آمده در خمیازه‏ها
  • سلام چو بوی خوش آشنایی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • ابوالفضل پاشا
  • آرزو بان پرور
  • بهار شویک لو
  • جلیل صفربیگی
  • حسن اسحاقی
  • حسین رستمی
  • حسین عباسیان
  • حلقه اتفاق استان البرز
  • حمید چشم آور
  • دکتر سیدمهدی موسوی
  • راشد انصاری-خالو راشد
  • رحیم رسولی
  • رسانه تخصصی شعر آزاد نیمایی
  • روح اله ستایش احدی
  • زهرا محمودی
  • سالار عبدی
  • ستار جانعلی پور
  • سیدحمیدرضا برقعی
  • سیده زهرا بصارتی
  • ظریفه رویین
  • عباس صادقی زرینی
  • علی کریمی کلایه
  • علیرضا بدیع
  • علیرضا دانش پژوه
  • علیرضا عاشوری
  • علیرضا عباسی
  • علیرضا فراهانی
  • فراخوان های ادبی
  • کتایون بهرامی
  • کورش آقامجیدی
  • لیدا تبیانی
  • لیلا اکرمی
  • مازیار کریمی
  • ماهنامه تخصصی شعر ( کندو )
  • محمد قره باغی
  • محمدحسین بهرامیان
  • محمدرضا رستمبگلو
  • محمدسعید میرزایی
  • مریم جعفری آذرمانی
  • مهدی زارعی
  • مهدی مردانی
  • نغمه مستشارنظامی
  • هرمز سعداللهی
  • همایون حسینیان
  • وجیهه اشکبار
  • وحید رازینی
کدهای اضافی کاربر



سرگیجه های آبی بعد از تو
بلاتکلیف
نویسنده: مجید معارف وند - ۱۳٩٠/٧/٢۸

هم زمین هم زمان بلاتکلیف

بعدتان این جهان بلاتکلیف

 

ما رصد کرده ایم دنیا را

کهکشان کهکشان بلاتکلیف

 

خالی است از پرنده، از پرواز

بی شما آسمان بلاتکلیف

 

جای گل، سنگ رُسته در این باغ

مانده هر باغبان بلاتکلیف

 

ناخدا هست، لیک افسرده است

کشتی و بادبان بلاتکلیف

 

آه! منزل به منزل آواره است –

کاروان؛ ساربان بلاتکلیف

 

بس که دلسیر از زمانه شدیم

مانده اند آب و نان بلاتکلیف

 

وصفتان را قلم سرافکنده

فکر و دست و زبان بلاتکلیف

نظرات ()



جمله
نویسنده: مجید معارف وند - ۱۳٩٠/٧/٢۳

به رقص آمده از ذوق بر زبان جمله
که گاه دنیا را می دهد تکان جمله

جهان کتاب عجیبی است بی مؤلف و چاپ
که از من آمده در هفت خط از آن جمله

به سینه سوز، گلو بغض، چشم گریه، ولی
اگر نشد، شود اندوه در دهان جمله

چنانکه فرض کنی سیم برق ها خطند
هواست صفحه ی کاغذ، پرندگان جمله

ستاره ویرگول و ماه نقطه ی پایان
اگر که ابر شود بین آسمان جمله

برای آمدن برف، باد پاک کن است
و برگ های فروریز، در خزان جمله

بهار منتظر ِ دود کردن اسفند
که گل کند همه جا بین بوستان جمله

نظرات ()



شبیه صاعقه
نویسنده: مجید معارف وند - ۱۳٩٠/٦/٢٠
وزید سمت من و چشمهاش طوفان شد

شبیه صاعقه خندید و بعد باران شد

دریده پیرهن آمد به سمت من ناگاه

چهلستون تنم لرزه خورد و ویران شد

دوباره خواستم از جای خود بلند شوم

مژه به هم زد و این بار باد و بوران شد

و از دو پاره‏ی آن چشمهای ابرآلود

به چار فصل تنم برف زد زمستان شد

و برف، برف، به ویرانه برف می‏بارید

و روی برف دو تا ردپا نمایان شد

که نعش اسکلتی سرد و یخ زده را باز

پی خودش به افق می‏کشید و اینسان شد:

سری بریده به جای آفتاب بی رونق

طلوع کرد و هر آنچه که بود ویران شد

نظرات ()



خیابان کش آمده در خمیازه‏ها
نویسنده: مجید معارف وند - ۱۳٩٠/٥/۳٠

به همسرم: مهرنوش جعفرپور


ببین!

این خیابان کش آمده در خمیازه‏ها،

تکرار دلهره‏های هر صبح نیست،

تعبیر خوابی است

گم شده در چشم‏های من.

□

من شاعرم.

در گودی گلوی خودم،

در ایستگاه اتوبوس‏های بی حوصله،

در این مکعبِ فرورفته در تاریکی،

در اتفاق‏های بعد از ظهر،

در خط‏های موذی تلفن

که ارتباط عمودی کلام مرا حفظ نمی‏کنند.

من شاعرم!

و تو فکر کن جذامی.

چه اتفاقی!

آن بعد از ظهر،

در عرض خیابان،

در عبور و مرورهای خیره به من،

ایستادم و جهان از من رد شد.

خواستم دست دراز کنم

به چرخاندن مسیر،

جهان از من رد شد.

خواستم شعری بنویسم

انگشتانم یخ زده بود.

ردپای کسی را روی برف

دنبال کردم.

خودم بودم،

در چارچوب نقاشی زنی

که با چشم‏های قهوه‏ای

خواب می‏دید،

همه چیز در من سقوط کرده است.

اما من تنها شاعرم

و تنها ارتباط عمودی کلامم را با تو از دست داده‏ام.

امّا تو فکر کن جذامی

 

اینهم تارنمای صوتی این شعر با صدای خودم و موسیقی یان تریسن/آلبوم امیلی پائولین

http://soundcloud.com/majidmoarefvand/track-1

نظرات ()



سلام چو بوی خوش آشنایی
نویسنده: مجید معارف وند - ۱۳٩٠/٥/٢۳

مدتی این مثنوی تاخیر شد

از سال 1384 به بعد وبلاگمو بروز نکردم نمی دونم چطور شد. ایمیل و پسوردم از کار افتاد و ... هزار تا مشکل دیگه حالا بعد از 7سال برگشتم به خونه خودم با همون آدرس و نشونی و قراره یه سری از حرفامو بنویسم.

روز و حالمو با یک غزل شروع می کنم:

از آسمان به من الهام شد بخوان ، بنويس

مركب و قلمت خون و استخوان ، بنويس

مرور كن صفحات كتاب هستي را

از آن چه هيچ نوشتن نمي‏توان بنويس

يقين نخوانده نبودي كه خواندمت ، آري

گمان نديده نبودي ز ديدمان بنويس

رجوع كن به كتابي كه در تو گم شده است

هزار مرتبه از روي آن بخوان بنويس

كرج- 78

 

نظرات ()